نمی دونم با این وبلاگ چکار کنم. از قالب به هم ریخته و قدیمیش بدم میاد. از آدرس پرشین بلاگیش بدم میاد. از این که می دونم یک گوشه افتاده و داره خاک می خوره و منم دست و دلم به نوشتن نمی ره بدم میاد.
حیف که جرات حذفش را ندارم.
دلم می خواهد یک اتفاقی بیفتد که من از شادی به هوا بپرم، جیغ بزنم و دور خودم بچرخم. شاید وقتی نفسهایم به شماره افتاد و یک گوشه ای نشستم و به ضربان تند قلبم گوش دادم حالم کمی بهتر شود. کمی بهتر از حال خرابم ...
دست و دلم به نوشتن نمی رود. نه حوصله نوشتن از اوضاع و شرایط موجود را دارم، نه دل و دماغ نوشتن از روزمرگی. گاهی وبلاگ را باز می کنم به امید اینکه معجزه شده باشد و کسی نوشته جدیدی به وبلاگ اضافه کرده باشد !!!
دقیقا نمی دانم چه شده، ولی می بینم که با خیال راحت انبوهی کار را ساعت ١٢ شب رها می کنم و می روم توی رختخواب و تا ١٠ صبح بیرون نمی آیم. حتی وقتی که خورشید تمام سعی اش را برای بیرون کشیدنم انجام می دهد. خود شیفته شده ام ؟؟؟؟
می توانم ساعتها بنشینم و به این موسیقی گوش بدهم و ذهنم را رها کنم که برود هر کجا که دوست داشت. می توانم لیوان چایی سرد شده را ساعتها نگه دارم بین دستانم و با ذهنم بروم هر کجا که می رود.
حس جالبیه که آرزوی دوران نوجوانی آدم خیلی نزدیک به تحقق باشه. روح آدم پر می کشه و می ره خیلی دور، به وقتی خیلی سبک بود، بی خیال بود، بازیگوش بود و نوجوان بود، با همه دیوانگیش.
Destination anywhere, name the place and I 'll be there
pack a bag and we're out of here, let's run
یک کودک که از خون منه کیلومترها دورتر از من داره بزرگ می شه و هر بار دیدن عکسهایش یادم می آورد که این گوشه دنیا خیلی چیزها را نمی بینم. بزرگ شدن او و پیر شدن خیلیهای دیگر.
ویدئوها را که می بینم اشک در چشمانم جمع می شود. اگر ایران بودم، اگر دانشجو بودم، اگر ... ، شجاعت شما را داشتم ؟
برای سلامتی همه تان نگرانم و بی تاب ...
